ذبيح الله صفا
961
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* * شب دراز بتاريكى ار نشينم به * كه از چراغ لئيمان به من رسد تابش جگر ز آتش حرمان كباب اولىتر * كه از سقايهء دونان كنند سيرابش * * كسى كه باتو نكويى كند چو بتوانى * در استمالت او كوش و در مراعاتش وگر بدى كند او را بروزگار سپار * كه روزگار دهد بهر تو مكافاتش * * هركرا در جهان همى بينى * گر گدايى و گر شهنشاهى است طالب لقمهييست ، وز پى آن * در تَكِ چاه يا سَرِ چاهيست مقصد خلق جمله يكچيزست * ليك هريك فتاده در راهيست اهل عالم بنان چو محتاجند * پس بنزديك هركه آگاهيست شاه را بر گدا چه ناز رسد * چون گدا شاه نيز نان خواهيست * * بگذشت سالها كه درين درج زر نگار * نه يكشبه فزود و نه زو يك گهر بكاست گر شد نهان به زير پر زاغ تيره شب * باز سپيد روز مپندار در فناست جايى اگر ز غيبت او تيره شد جهان * جاى دگر ز پرتوش آفاق پرضياست وَر دى به زير خرقه فرو رفت زاهدى * اين مىپرست اوست كه امروز در قباست هردم سر از دريچهء ديگر برون كند * گه آب و گاه آتش و گه خاك و گه هواست